دارم خیابون رازان رو قدم زنان میرم پائین. یه خانمی رو ظرف و قاشق به دست می بینم که کناره یه کالسکه و آقائی که داره با کودک توی کالسکه بازی میکنه، ایستاده و لبخندزنان تماشا می کنه.نزدیک تر میشم. پدر یه سنگ میده دست فرزندش .کودکم سنگ و میندازه تو آب و از صدای شلپش جیغ میزنه، ذوق میکنه و میخنده.ه
بابا رو که خیس کردی-
میخندن. هر سه تاشون. با ذوق.منم که از کنارشون رد می شم لبخند می زنم.ه
دلم خواست!ا
Sunday, April 22, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
چه خوبه! تو همیشه موفق میشی! من میدونم
Post a Comment