می گه بذار برات توش بنویسم
بیا_
بلند میخونمش: «وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت.
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن عشق آواز و نداشت»ه
کنارش براش می نویسم: «اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید»ه
نگام کرد. نگاش کردم. گفتم باور کن ،میبینی!ا
خندید! اما نفهمیدم باور کرد یا طعنه زد!ا
Monday, July 30, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment