بگذار تن عریانت از آن کسی باشد که پیش از آن روح عریانت را به او بخشیده ای!ا
چارلی چاپلین
Monday, July 30, 2007
در ادامه
می گه بذار برات توش بنویسم
بیا_
بلند میخونمش: «وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت.
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن عشق آواز و نداشت»ه
کنارش براش می نویسم: «اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید»ه
نگام کرد. نگاش کردم. گفتم باور کن ،میبینی!ا
خندید! اما نفهمیدم باور کرد یا طعنه زد!ا
بیا_
بلند میخونمش: «وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت.
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن عشق آواز و نداشت»ه
کنارش براش می نویسم: «اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید»ه
نگام کرد. نگاش کردم. گفتم باور کن ،میبینی!ا
خندید! اما نفهمیدم باور کرد یا طعنه زد!ا
غزل
میگم عزیز یه شعر بخون
چی بخونم عزیز؟_
یه کم به عکسای دور و برش نگاه میکنه و میخونه:ه
دورم ز تو ای گلشن جانان، چه نویسم
من مرغ ضعیفم به سلیمان چه نویسم
ترسم که قلم شعله زند صفحه بسوزد
من با دل پرخون به عزیزم چه نویسم
Subscribe to:
Posts (Atom)